
همه ی توانم را جمع می کنم تا عادی ترین نگاهم را بدهم به ذوق عمق چشمانت که به وجد آمده از من ِ مشغول آشپزی! و ندیده بگیرم فریادت را که خفه اش می کنی تا بگوشم نرساند که چه قدر دوست داری گاهی پزشک و همکار واصلن انقدر دور نباشم ؛ که گاهی چه قدر دوست داری بـاشـــــــــــم ، خودم باشم ، لطیف و زنانه !و دل من هم نمی گوید که گاهی چقدر دوست دارم سبزی پاک کنم ،برنج دم کنم، ظرف بشویم حتا و گم شوم در -برای تو- بــــــــــودن!
نمی دانی چه قدر دوست دارم کارهایی را که بلدشان نیستی و باید برای انجامشان همه ی غرور مردانه ات را توی صدایت بریزی و بگویی: صبرکردم بیایی با هم انجامش بدهیم!!
چشم هایم را از مسیر نگاهت می گیرم تا بتوانم در جواب تعریف های روزمره ات از خانم فلان و فلان و فلان "اوهوم" آرامی بگویم و زخم خوردن همه ی ظرافت وجودم را نبینی و ندانی که چقدر گاهی دلم می خواهد مالک باشم! که گاهی چقدر بغل لازم می شوم ، و دلم می خواهد آرام انگشت اشاره ام را بگذارم روی لبهایت و یک "هیــــــس" با ناز بگویم و تو بدانی همه ی این ها را!
جلو آینه که می روم غرورم دلش می خواهد برای تو –فقط تو- زیبایی های زنانه ام را آرام پررنگ کند ؛ تومی آیی ، می بینی ،مسحور می شوی ،ضربان قلبت را می شنوم ؛ چه قدر دلت می خواهد بپرسی که برای تو –فقط تو- آرایش کرده ام؟ و تنگ در آغوشم بگیری و آرام شوی و بگویی که گاهی چقدر نیاز داری بشنوی که مهمی ، که یگانه ی منی ، که مــــــردی!
نمی گویی اما ، و من نمی دانم شرمت نمی گذارد یا غرورت یا مردانه گی ات یا ...؟کاش بگویی تا بدانم کدام بخش "مرد" بودنت نمی گذارد ، تا همه ی نفرتم را برایش کنار بگذارم و همه ی توانم را بیاورم شاید جدایش کردم از وجودت تا مـــا شویم!
پی نوشت :
این پست خلاف عادت بود ، می دونم! وجودهرکدوم از ما یه پازله ، که هر لحظه تو نقش یکی از قطعه هاشیم؛
الان نوبت این "من" ِ من بود!
همین!





1 
